تاکسی
سوار تاکسی شدم،از سر کار بر می گشتم.خیلی خسته بودم ولی توی دلم واسه این 4و5 روز تعطیلی عروسی بود.
خوشحال بودم و خسته ! یه کم عجیب بود.
توی ذهنم داشتم واسه تعطیلات یه جور خوش خوشانی نقشه می کشیدم که تاکسی کنار خیابون ایستاد و دو تا پسر جوون سوار شدنو کنارم نشستند.
خودمو جمع و جور کردم_طبق عادت_،بی اختیار چشمم افتاد به ساک ورزشی درب و داغونی که روی پای یکیشون بود.آبی بود. زیپ جیب بیرونیش خراب بود و می شد برس تر و تمیز ولی کهنه ای که توش بود رو دید.
بعد چشمم افتاد به دست هایی که علی رغم عمرشون بد جوری پینه بسته بودن،پوست دستشش سفیدک زده بود. معلوم کارگر ساختمانیه. زیر ناخن هایی که از ته ولی با دقت گرفته شده بودن گچ سفید دیده می شد.
سرمو کج کردم،وقتی نگاهم به صورتش افتاد دلم یه جوری مچاله شد.
خیلی سن داشت 16 ساله بود !
موهاشو مرتب به یک طرف شونه زده بود و چشماش خیلی زلال و قشنگ بودن،با مژه های فر و برگشته که نگاهشو مظلوم تر می کردن.
و نجابتی که می شد از طرز نشستنش فهمید،همچین خودشو جمع کرده بود که بین من و اون دو نفر دیگه می تونستن بشینن
نمی دونم چرا ولی می خواستم گریه کنم،م یخواستم اون ،اونجا،توی اون شرایط نباشه!
یه حال عجیب و غریبی داشتم،اینقدر حالم دگرگون شده بود که دلم می خواست توی همون لحظه اون یه کاری بکنه که من بفهمم خیلی آدم بدیه و اینقدر جیگرم براش کباب نشه !
یه حس عجیب! یعنی انقدر مستاصل شده بودم که دلم می خواست خلاف برداشت های من ثابت شه تا من از این عذاب نا خود آگاه خلاص شم !!!!
ولی اون اینقدر نازنین بود که .....
کمی بعد در حالی که یه 500 تومنی توی مشتش بود،آروم گفت: "آقا من ما بعد از چراغ پیاده می شیم"
لهجه نداشت.
راننده انگار متوجه نشده بود ،چهار راه رو رد و کرد همینطور به راهش ادامه داد.
بهش گفتم:"فکر کنم نشنید"
دوباره بلند تر گفت :"پیاده می شیم !"
راننده بی تفاوت گفت:"خیلی خوب ! شنیدم !"
ولی بازم واینستاد.
پسره یه کم صبر کرد. اینبار اون یکی گفت:"آقا پیاده میشیم !"
راننده یهو زد رو ترمز و داد زد :"چته ؟! نمی تونم وسط خیابون وایسم که ! مگه کوری !"
پسره با مظلومی گفت :"ما که خیلی وقته گفتیم می خوایم پیاده شیم،خوب حالا خیلی دور شدیم"
راننده دوباره داد زد :"مگه نمی خواستی پیاده شی ؟! هری ! عمله ها هم واسه ما آدم شدن!!"
اون دو تا هیچ نگفتن،کرایه اشونو دادن و پیاده شدن.
دلم می خواست راننده رو خفه کنم !
دلم می خواست لهش کنم !
ولی بیشتر از همه دلم می خواست گریه کنم.
واسه دستایی که پیر تر از چشمای صاحبشون بودن
واسه جیبی که به جای زیپ با یه سنجاق قفلی بسته شده بود
واسه چشم هایی که زیادی پاک بودن
واسه آدمی که نمی فهمید دل یه بچه 16و17 ساله که نه پشت داره ،نه مشت رو شکوندن چه عاقبتی داره.....
خدایا...
از همه این نا برابری ها به تو پناه می برم

