تبليغاتX
تولد

تولد

دست نوشته های یک انسان

تاکسی

 

سوار تاکسی شدم،از سر کار بر می گشتم.خیلی خسته بودم ولی توی دلم واسه این 4و5 روز تعطیلی عروسی بود.
خوشحال بودم و خسته ! یه کم عجیب بود.
توی ذهنم داشتم واسه تعطیلات یه جور خوش خوشانی نقشه می کشیدم که تاکسی کنار خیابون ایستاد و دو تا پسر جوون سوار شدنو کنارم نشستند.
خودمو جمع و جور کردم_طبق عادت_،بی اختیار چشمم افتاد به ساک ورزشی درب و داغونی که روی پای یکیشون بود.آبی بود. زیپ جیب بیرونیش خراب بود و می شد برس تر و تمیز ولی کهنه ای که توش بود رو دید.
بعد چشمم افتاد به دست هایی که علی رغم عمرشون بد جوری پینه بسته بودن،پوست دستشش سفیدک زده بود. معلوم کارگر ساختمانیه. زیر ناخن هایی که از ته ولی با دقت گرفته شده بودن گچ سفید دیده می شد.
سرمو کج کردم،وقتی نگاهم به صورتش افتاد دلم یه جوری مچاله شد.
خیلی سن داشت 16 ساله بود !
موهاشو مرتب به یک طرف شونه زده بود و چشماش خیلی زلال و قشنگ بودن،با مژه های فر و برگشته که نگاهشو مظلوم تر می کردن.
و نجابتی که می شد از طرز نشستنش فهمید،همچین خودشو جمع کرده بود که بین من و اون دو نفر دیگه می تونستن بشینن
نمی دونم چرا ولی می خواستم گریه کنم،م یخواستم اون ،اونجا،توی اون شرایط نباشه!
یه حال عجیب و غریبی داشتم،اینقدر حالم دگرگون شده بود که دلم می خواست توی همون لحظه اون یه کاری بکنه که من بفهمم خیلی آدم بدیه و اینقدر جیگرم براش کباب نشه !
یه حس عجیب! یعنی انقدر مستاصل شده بودم که دلم می خواست خلاف برداشت های من ثابت شه تا من از این عذاب نا خود آگاه خلاص شم !!!!
ولی اون اینقدر نازنین بود که .....
کمی بعد در حالی که یه 500 تومنی توی مشتش بود،آروم گفت: "آقا من ما بعد از چراغ پیاده می شیم"
لهجه نداشت.
راننده انگار متوجه نشده بود ،چهار راه رو رد و کرد همینطور به راهش ادامه داد.
بهش گفتم:"فکر کنم نشنید"
دوباره بلند تر گفت :"پیاده می شیم !"
راننده بی تفاوت گفت:"خیلی خوب ! شنیدم !"
ولی بازم واینستاد.
پسره یه کم صبر کرد. اینبار اون یکی گفت:"آقا پیاده میشیم !"
راننده یهو زد رو ترمز و داد زد :"چته ؟! نمی تونم وسط خیابون وایسم که ! مگه کوری !"
پسره با مظلومی گفت :"ما که خیلی وقته گفتیم می خوایم پیاده شیم،خوب حالا خیلی دور شدیم"
راننده دوباره داد زد :"مگه نمی خواستی پیاده شی ؟! هری ! عمله ها هم واسه ما آدم شدن!!"


اون دو تا هیچ نگفتن،کرایه اشونو دادن و پیاده شدن.
دلم می خواست راننده رو خفه کنم !
دلم می خواست لهش کنم !
ولی بیشتر از همه دلم می خواست گریه کنم.
واسه دستایی که پیر تر از چشمای صاحبشون بودن
واسه جیبی که به جای زیپ با یه سنجاق قفلی بسته شده بود
واسه چشم هایی که زیادی پاک بودن
واسه آدمی که نمی فهمید دل یه بچه 16و17 ساله که نه پشت داره ،نه مشت رو شکوندن چه عاقبتی داره.....
خدایا...
از همه این نا برابری ها به تو پناه می برم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:5  توسط جینا  | 

یه سلام گرم بعد از یه کمای طولانی به همه ی دوستای نازنینم....

خودم می دونم خیلی وقته که ننوشتم.

از وقتی میرم سرکار (هفت صبح از خونه بیرون میرم و هفت شب می رسم خونه !) شب که میام خونه دیگه نا ندارم برم سراغ ایتنترنت.

نازه یه چیز بامزه دیگه !  اسم این وبلاگ جدید یادم رفته بود ! نمی تونستم وارد بشم !

خلاصه،همه اینا رو گفتم که فکر نکنین خیلی بی معرفتم ! فقط یه ذره بی معرفتم !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط جینا  | 

سوار تاکسی شدم،از سر کار بر می گشتم.خیلی خسته بودم ولی توی دلم واسه این 4 و5 روز تعطیلی عروسی بود.
خوشحال بودم و خسته ! یه کم عجیب بود.

توی ذهنم داشتم واسه تعطیلات یه جور خوش خوشانی نقشه می کشیدم که تاکسی کنار خیابون ایستاد و دو تا پسر جوون سوار شدنو کنارم نشستند.

خودمو جمع و جور کردم_طبق عادت_،بی اختیار چشمم افتاد به ساک ورزشی درب و داغونی که روی پای یکیشون بود.آبی بود. زیپ جیب بیرونیش خراب بود و می شد برس تر و تمیز ولی کهنه ای که توش بود رو دید.

بعد چشمم افتاد به دست هایی که علی رغم عمرشون بد جوری پینه بسته بودن،پوست دستش سفیدک زده بود. معلوم بود کارگر ساختمانیه. زیر ناخن هایی که از ته ولی با دقت گرفته شده بودن، گچ سفید دیده می شد.

سرمو کج کردم،وقتی نگاهم به صورتش افتاد دلم یه جوری مچاله شد.
خیلی سن داشت 16 ساله بود !
موهاشو مرتب به یک طرف شونه زده بود و چشماش خیلی زلال و قشنگ بودن،با مژه های فر و برگشته که نگاهشو مظلوم تر می کردن.
و نجابتی که می شد از طرز نشستنش فهمید،همچین خودشو جمع کرده بود که بین من و اون دو نفر دیگه می تونستن بشینن!

نمی دونم چرا ولی می خواستم گریه کنم،میخواستم اون ،اونجا،توی اون شرایط ، نباشه!

یه حال عجیب و غریبی داشتم،اینقدر حالم دگرگون شده بود که دلم می خواست توی همون لحظه اون یه کاری بکنه که من بفهمم خیلی آدم بدیه و اینقدر جیگرم براش کباب نشه !

یه حس عجیب! یعنی انقدر مستاصل شده بودم که دلم می خواست خلاف برداشت های من ثابت شه تا من از این عذاب نا خود آگاه خلاص شم !!!!
ولی اون اینقدر نازنین بود که .....

کمی بعد در حالی که یه 500 تومنی توی مشتش بود،آروم گفت:
                                                                      "آقا ما بعد از چراغ پیاده می شیم"

لهجه نداشت.
راننده انگار متوجه نشده بود ،چهار راه رو رد و کرد همینطور به راهش ادامه داد.
بهش گفتم:"فکر کنم نشنید"
دوباره بلند تر گفت :"پیاده می شیم !"
راننده بی تفاوت گفت:"خیلی خوب ! شنیدم !"
ولی بازم واینستاد.
پسره یه کم صبر کرد. اینبار اون یکی گفت:"آقا پیاده میشیم !"

راننده یهو زد رو ترمز و داد زد :"چته ؟! نمی تونم وسط خیابون وایسم که ! مگه کوری !"
پسره با مظلومی گفت :"ما که خیلی وقته گفتیم می خوایم پیاده شیم،خوب حالا خیلی دور شدیم"
راننده دوباره داد زد :"مگه نمی خواستی پیاده شی ؟! هری ! عمله ها هم واسه ما آدم شدن!!"


اون دو تا هیچ نگفتن،کرایه اشونو دادن و پیاده شدن.دیدمشون که از ساکهاشونو یه یوری انداختن رو دوششون و از حاشیه خیابون راهشونو گرفتن و کم کم دور شدن.

دلم می خواست بیمرم...
دلم می خواست راننده رو خفه کنم !
دلم می خواست لهش کنم !
ولی بیشتر از همه دلم می خواست گریه کنم.
واسه دستایی که پیر تر از چشمای صاحبشون بودن
واسه جیبی که به جای زیپ با یه سنجاق قفلی بسته شده بود
واسه چشم هایی که زیادی پاک بودن
واسه آدمی که نمی فهمید دل یه بچه 16و17 ساله که نه پشت داره ،نه مشت رو شکوندن چه عاقبتی داره.....
خدایا...
از همه این نا برابری ها به تو پناه می برم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط جینا  | 

نگاه کن !

 

آدم ها رو نگاه کن !

به چشم ها شون، به کفش هاشون به دست هاشون!

از همین چیزهای کوچیک می شه اونا رو دید

از چشم هایی که گاهی نگاه می کنند ولی خالی از تماشا یند

گاهی سرخ سرخ از خستگی ،هنوز می خندند

گاهی خیس خیس از اشک،هنوز مهربانند

گاهی خشک شده،خیره به رو برو ،هنوز امیدوارند

گاهی پر رنگ و لعاب ،پلک ها رنگین کمان،مژه ها دلبرانه تاب می خورند ،اما زیبا نیستند

گاهی مستور پشت پرده ای از نیاز ،رنگ باخته و تار ،اما زیبا

گاهی شیطنت ،گاهی سرد

گاهی پر حرارت،گاهی خاموش

گاهی عاشق ،گاهی بیزار

گاهی دل خسته،گاهی امیدوار

گاهی پر از حرف،گاهی هیچ !

گاهی چشم ها پشت سیاهی عینک آفتابی پنهان می شوند،گاهی از نور،گاهی از شرم،گاهی از فرط شهرت !

گاهی از نگاه کردن،گاه از دیده شدن...

گاهی چشم ها جای دیگری هستند،کاسه چشم خالی است،اما نگاه هست...نگاه همیشگی است.

در چشم های آدم ها نگاه کن،

نگاهشان را دنبال کن

به چیزهای عجیبی خواهی رسید ،شاید هم به هیچ جا....

نگاه کن !

به کفش هایشان نگاه کن

گاهی برق افتاده ،هنوز امیدوار !

گاهی کثیف و خاکی و دوست نداشتنی،پر از تردید....

گاهی تازه و نو ،خیالیت اندکی راحت می شود،کمی بالاتر از خط فقر !

گاهی ناراحت و بسیار شیک،کاملا مطابق مد روز ،و خانمی که به سختی با آنها در یک مسیر مستقیم گام بر می دارد !

گاهی آنقدر کهنه و قدیمی که دلت نمی آید سرت را بالا بیاوری و در چهره صاحب آن نگاه کنی...

گاهی کوچک ، با یک پاپیون یا یک سگک کوچولو،یا جغجغه ای که با هر گام به صدا در می آید،و تو پیشتر از اینکه کفش را دیده باشی از دیدن صاحبش دلت غنج رفته و نیشت تا بنا گوش گشوده شده !

گاهی هیچ....هیچ...

پایی بر زمین نیست تا تو کفشی را جستجو کنی....

از میان آنهایی که پایی بر زمین ندارند گاه چشمت به کسانی می افتد که صدای قدم های حقیقیشان را روی ابرها می شنوی....

نگاه کن !

به دست های آدم ها نگاه کن....

گاهی گرم

گاهی چون زمهریر سرد و بی روح

گاهی بخشنده

گاهی تنها ستاندن را می داند

گاهی پینه بسته از تلاش یا رنج

گاهی مثل برگ گل تر و تازه و آفتاب و مهتاب ندیده

گاهی آراسته به رنک و لعاب ،زیبا

گاهی زیر بار گران جواهرات ،بی تاب

گاهی نوازشگر و مهربان

گاهی سرشار از لمس،دست هایی که به اندازه همه حواس دیگر می توانند،دست هایی که می بینند!

گاهی.....هیچ....

دستی که در جایی جا گذاشته شد،وتو هرگز آنرا نخواهی دید...دستی که نمی توانی جنس آنرا حدس بزنی ،شکلش را ،اندازه اش را ،اما حرارتش را چرا...

حرارتی که همیشگی است......

 

حالا با خودت فکر کن

کدام چشم مال کدام کفش

کدام کفش،کدام چشم،کدام دست ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط جینا  | 

من چه سرشارم امروز....

 

سلام

یادم نمی آد آخرین بار کی ،چیزی نوشتم،اما یادم هست که آخرین بار که می نوشتم زیاد حالم خوب نبود،غصه داشتم،حوصله نداشتم،خسته بودم و....

اما حالا ...

نمی دونم چطور شد،چی شد که الان خوبم. ولی می دونم واسه "خوب شدن" چه کارهایی کردم !

زندگیم تو یه حالت تعلیق عجیبی بود،همه چیز پا در هوا و بلا تکلیف. منم منتظر یه اتفاق بودم تا قدری تکلیفم روشن شه و بقیه امور رو سر و سامون بدم.

اما اون اتفاقه انگار اصلا قرار نبود بیفته !

فکر کنین چه اوضاع وحشتناکی می شه وقتی تو همه اش منتظری،منتظر "دستی از غیب که برون آید و اندوه دل از در ببرد "

دیگه خسته شده بودم،خیلی سعی می کردم نا امید نشم،اما انگار کم کم داشتم امیدم رو از دست می دادم...

یه روز که توی خونه تنها بودم کلی با خدا حرف زدم،گریه کردم و ازش کمک خواستم....

اونروز یه تصمیمی گرفتم،نمی دونم چه جوری.

نشستم و همه کارهای نیمه کاره مونده امو روی کاغذ نوشتم

بعد فکر کردم از یه کدومشون شروع کنم و به تدریج همه این نیمه کاره ها رو که کاسه سرم رو اشباع کرده بودن تموم کنم.

وقتی تصمیم گرفتم و قدم های اولیه رو برداشتم،به طرز معجزه آسایی به تدریج همه چیز بهتر شد.

الان اوضاعم خیلی خوبه،سر کار می رم،به کلی کاره نیمه تموم سر و سامون دادم(کاش می تونستم بگم چه کارهایی ! ولی اینقدر این کارها ساده و پیش پا افتاده بودن که روم نمیشه بگم این مدت معطل چه کارهایی بودم !)

از نظر فیزیکی ،به خاطر اینکه هنوز به ساعت کاریم عا دت نکردم از قبل خسته ترم ،اما واقعا از نظر روحی بهترم.

فقط دلم می خواست ساعت کاریم یه جوری بود که می تونستم بعد از ظهرها حداقل یک ساعت برم باشگاه و ورزش کنم.

خلاصه اینکه خدا رو شکر !

هیچ ملالی نیست جز دوری شما !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:10  توسط جینا  | 

تولدت مبارک نازنینم !

چون کنارم نبودی تا برات کیک بپزم ،
چون کنارم نبودی تا سفت بغلت کنم و ببوسمت....
چون کنارم نبودی تا هر کار می تونم واسه خوشحال کردنت انجام بدم....
چون کنارم نبودی تا بهت بگم "تولدت مبارک عزیز دلم!"
تا بهت بگم "خیلی خیلی بیشتر از خیلی دوستت دارم"
چون کنارم نبودی و من دلم برات تنگه،....تنگه .....
این کیک رو که با بدبختی (از بس که بی استعدادم تو نقاشی !!!)، از راه دور تقدیمت می کنم....
دوست دارم "لیلای " نازنیم ....




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:33  توسط جینا  | 

قایم موشک بازی !

تازگی ها فهمیدم چقدر سلام کردن رو دوست دارم !
بعضی وقتا به بعضی ها سلام می کنم که اصلا نمی شناسمشون، بعضی وقتا هم بعضی ها که می شناسمشون یه جوری خودشونو قایم می کنند که مجبور نشن با آدم سلام و علیک کنن !
خنده ام می گیره از این آدمای دل کوچیک !
خدایا !
تو چقدر ماهی، چقدر جیگری ،چقدر نزدیکی...
روزی چند بار به ما آدما سلام می کنی و ما نمی فهمیم ؟!
خلاصه اینکه بدون خیلی مخلصتم !
تازگی ها یه چیز جدید هم کشف کردم، بی ارتباط با پست قبلی ام هم نیست،  اونم اینه که گاهی
"خدا"  با ما آدما قایم موشک بازی می کنه، فقط یه بازیه واسه اینکه ما یه خورده دنبالش بگردیم و وقتی پیداش کردیم از قبل سفت تر بچسبیم بهش،اما گاهی ما تو ای بازی فکر می کنیم واسه همیشه گمش کردیم،بعضی وقتا هم شدید تر ،اصلا به اینکه از اول "خدایی" وجود داشته شک می کنیم !!!
کاشکی یه خورده جلوتر از نوک دماغمو می دیدم !!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط جینا  | 

ایمان

توی دلم یه آشوبی به پاست که فقط خدا از اون آگاهه. سعی می کنم مراقب خودم و روح وروانم باشم ،اما همیشه تنهایی نمیشه.
منتظرم،منتظر یه چیزایی که می تونه یه خورده شکل روزهامو عوض کنه،
اما تنها کاری که از دستم بر میاد انتظار کشیدنه،
خیلی چیزای این دنیا دست من و تو نیست
تلاش می کنیم،دعا می کنیم،توکل می کنیم و صبر می کنیم... هیچ معلوم نیست چی میشه....
می ترسم،گاهی اوقات می ترسم ،از اینکه چیزایی که دوست دارم،اتفاق نیفتن.
 
پیش از این اینطوری نبودم،تو موقعیت های سخت تر از امروزم می تونستم بگم :
"خدایا ،هر چی تو میخوای..."
 اما حالا نمی تونم از ته دل اینو بگم...انگار ایمانم کم شده....

خدایا،
خدای همیشگی من ، تو، فقط تو ف خود تو ، کنارم باش، کنارم بمون، مراقب ایمانم باش.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24  توسط جینا  | 

تنهایی از جنس زنانه...

خسته بود،خیلی خسته...
از همه باری که به دوش می کشید،بار نا مرئی تنهایی که هیچ کس جز خودش نمی دید. سرش رو به چارچوب پنجره تکیه داده بود و بیرون رو نگاه می کرد. هوا ابری و گرفته بود ،مثل دل اون که از همیشه تنگ تر بود...اما آسمون مثل چشمای اون نمی بارید. انگار چشمه هر دو تاشون خشک شده بود.

نمی دونست به چی باید فکر کنه،با کی باید حرف بزنه ،چی کار باید بکنه. فقط می دونست که این احساس عمیق تنهایی داره خفه اش میکنه.
دیگه دلش نمی خواست به اون با التماس بگه که : "با من حرف بزن ! منو نگاه کن ! به من توجه کن !"
خسته شده بود،از خودش بدش میومد....
مگه اون خودش چشم نداشت،دل نداشت،روح نداشت ! اصلا گیریم که اینا رو نداشت،قدرت ادراک و فهم هم نداشت ؟!

از اینکه برای پر کردن تنهایی اش همیشه ناچار بود حالشو برای اون توضیح بده و دست آخر اونم بر وبر نگاهش کنه ،دیگه حالش بهم می خورد....

با خودش فکر کرد:  "چرا مردا اینطورین ؟ اصلا یعنی همه مردا اینطورین ؟! همه اشون اینقدر زبون نفهم و بی عاطفه ان ؟! پس اون اولش چه جوری عاشق زنا می شن ؟! اصلا زنا رو می خوان چی کار ؟!!
زنا که فقط از نظر اونا یه مشت موجود غرغرو و بهونه گیرن که اشکشونلب مشکشونه ! پس اصلا مارو می خوان چی کار ؟!!! "

چقدر از اون دلخور و نا امید بود.اینو خودش وقتی فهمید که دیگه نمی خواست اون اشکاشو ببینه...
قبلا وقتی نا راحت میشد یه جوری گریه می کرد که اون صداشو بشنوه و بیاد نازشو بکشه ،اما حالا بیشتر وقتایی که تو ی خونه تنها بود گریه می کرد ،یا شبا وقتی اون خواب بود آروم از رختخواب بیرون میومد و بی صدا اشک می ریخت.
این به خاطر این بود که احساس می کرد اون دیگه واسه این ا شکها ارزشی قائل نیست و فکر می کنه زنها به گریه کردن عادت دارن،بی خودی گریه می کنن،بی خودی شلوغش می کننن و ....
ولی واقعا اینطوری نبود...
کاسه دلش که لبریز می شد از گوشه چشماش سرریز می شد و این هرگز یک عادت نبود...
بر خلاف تصور مردها هرگز یه ابزار هم نبود...
چون اراده ای در کار نبود.
لجش می گرفت وقتی فکر می کرد مردا اینقدر زنها رو احمق فرض می کنن که حاضرن به روح و روانشون آسیب برسونن تا این والا حضرتا بهشون توجه کنن !

هنوز کنار پنجره بود و فکر می کرد برای جمع و جور کردن این روح خسته چی کار می بایست کرد.
دیگه دلش نمی خواست با اون حرف بزنه،اصلا دیگه حرفی نمونده بود ،مگه یه زن،یه آدم چند بار باید روح و روانش رو بکشه رو میز تشریح تا یه مرد،یه آدم دیگه بفهمه که.....

فکر کرد:" اگه همه مردا اینطورین،مثل مرد من،و همه زنها اینطورین،مثل من.... این چه جور خلقتیه ؟
ما که هیچ چیزمون با هم جور نیست...."
شقیقه اش تیری کشید، صدای رعد پس از نور سفید برق در آسمان شنیده شد،قطره اشکی روی گونه سردش لغزید.
نگاهی به ساعت انداخت،تا آمدن او فرصت یک دل سیر گریه بود...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:5  توسط جینا  | 

دوستان خوب و نازنینم
میدونم این روزها همه شما در مورد مرگ مغزی اطلاعات زیادی دارید،
می دونید که ممکنه برای هر ی از ما پیش بیاد،هیچ کدوم از ما نمی تونیم در مورد نحوه مردن خودمون تصمیم بگیریم ولی می تونیم یه تصمیماتی بگیریم که مرگمون رو زیبا تر کنه.
پیشنهاد می کنم به سایت :
www.iran-ehda.com
سری بزنید،اگه دلتون بخواد می تونید در این سایت عضو بشید و کارت اهدای عضو دریافت کنید. البته این به این معنا نیست که اگر خدای نکرده زبونم لال شما دچار مرگ مغزی شدید اجازه دارند بدون مشورت و گرفتن رضایت از خانواده شما از اعضای بدن شما استفاده کنن،بلکه داشتن این کارت در حکم بخشی از یک وصیت نامه است،این طوری اگر برای هر کدوم از ما این اتفاق بیفته،می تونیم نظر خودمون رو به خانواده هامون اعلام کنیم و تصمیم گیری رو برای اونها آسون تر کنیم.
ولی اینو بدنین که در نهایت برای انجام این امر ،حتی در صورت داشتن این کارت ، رضایت اولیای فرد مهمه.
به هر حال سر زدن به این سایت خالی از لطف نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:51  توسط جینا  | 

به همین سادگی....

سلام،می خوام یه کمی راجع به یه فیلم خیلی ساده ولی تاثیر گذار بنویسم. منظورم اصلا نقد فیلم نیست چون من کار من این نیست.
چندی پیش همراه یک دوست که درست هم سن و سال خودمه و اون هم مثل من خانومه(ما هر دو تا مون خیلی خانومیم !!!!) رفتیم سینما،برای دیدن آخرین اثر "رضا میر کریمی"، "به همین سادگی"
قبل از هر چیز بگم که اسم فیلم کاملا برازنده خود فیلم بود و به نظرم هیچ اسم دیگه ای نمی تونست به این زیبایی و سادگی مکمل جریان و داستان فیلم باشه.
داستان در مورد زندگی یک زن ایرانی خانه داراست،زنی که مثل اونو توی جامعه امروزمون خیلی داریم
یک زن با همه مسوولیت های ریز و درشتش،با همه دغدغه ها ،با همه خوبی ها و کم وکاست هاش
و از همه مهمتر با همه تنهایی هاش....
و اینکه زنی مثل او که زندگی بسیاری به اون وابسته است ، از بزرگترین امور مثل رفاه و آرامش در خونه،(که متاسفانه همین امور بزرگ و مهم در زندگی زنان ما خیلی کم و نا قابل پنداشته می شه و با بی انصافی نا دیده گرفته میشه)،تا امور کوچک و روزمره که اونها هم به خودی خود از زندگی ما قابل حذف نیستن، از سمت همه اون کسانی که خودش رو وقف اونها کرده به شدت احساس تنهایی می کنه...
شاید به این موضوع بارها در سینما و تلویزون ما اشاره شده باشه ولی دو چیز اهمیت داره،
اول اینکه موضوعی که هنوز و همیشه مسئله این قشر از زنان جامعه ماست و کمتر کسی به راه حل این مسئله فکر میکنه هزاران بار دیگر هم می تونه موضوع نوشتن یا فیلم ساختن باشه. باید باز هم به تصویر کشیده شه
و دوم اینکه فیلم نامه ظریف و قوی این فیلم که به ظرافت هایی از زندگی یک زن اشاره می کنه که گاهی آدم باور نمی کنه این فیلم نامه هنر نویسندگی یک مرد باشه،این ظرافت و دقت در فیلم نامه اثر میر کریمی رو از بقیه آثار این چنینی به زیبایی متمایز می کنه.
امیدوارم این اثر رو ببینید و لذت ببرید.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:35  توسط جینا  | 

بازی

امشب با یه اتفاق بسیار ساده ،حس خوبی در من بیدار شد که حیفم اومد راجع بهش ننویسم
امشب موقع برگشت به خونه(از محل کارم)،از میدون آرژانتین می گذشتم که دیدم فواره های وسط میدون باز هستند و آب از ارتفاع زیاد ،با شتاب پایین می ریخت.
پنجره ماشین پایین بود و من از خنکی مرطوب هوا سرمست شده بودم.
یک آن به خودم اومدم و دیدم لبخند عمیقی روی لب هامه.
فهمیدم هنوز هم مثل زمان کودکی از دیدن فواره های باز و حوض پر از آب به وجد میام!
انگار دیدن این چیزهای ساده ولی پر خاطره شادی کودکی رو در من زنده می کنه.
هیجان یک بچه کوچیک در برابر یک عالمه آب که از بالا فرو می ریزه!
چیزای دیگه ای هم هست که منو بی اختیار خوشحال می کنه.
مثل صدای قناری که صبح ها وقتی از خونه بیرون میرم از مغازه روبروی خونه امون شنیده می شه،یا حتی ساده تر از اون زرورق های رنگارنگ شکلات های quality street که هنوزم مثل بچگی هام اونا رو با دقت صاف میکنم و از پشت اونها به نور لامپ نگاه میکنم و بعد لای ورق های کتاب می ذارم.میذارم لای کتاب ولی نمی دونم چرا ؟ شاید چون بچگی هام همیشه اینکار رو می کردم!

یا هنوزم توی حموم اگه لیف پارچه ای داشته باشم ،اونو حسابی صابونی می کنم و بعد توش فوت می کنم و اونوقت یه عالمه کف درست میکنم که میشه باهاشون حباب درست کرد !

خلاصه یه عالمه چیزای کوچولوی دیگه هست که میشه باهاشون خوشحال شد. یا شاید بهتر باشه بگم باهاشون خوشحال بازی کرد!
 چون فکر می کنم "خوشحالی" هم مثل خیلی کارای دیگه یه بازیه که ما تو بچگی خیلی خوب بلدیم ولی وقتی بزرگ میشیم کم کم اونو از یاد می بریم و همش بازیای نا جور می کنیم،مثل غرغر کردن بازی، مثل بد اخلاق بازی،دعوا بازی،حسودی بازی و.......

همین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:43  توسط جینا  | 

راه.....

به نام حضرت دوست که هستی سایه اوست.....

چقدر عجیب است این روزهایی که پشت سر می گذارم. شکایتی نیست ،هر چه هست تمنای آگاهی است و نشانه ای که مرا برای تصمیمی امیدوار کند.

از پیش از سال نو به این موضوع فکر می کردم که سال تازه را چگونه بگذرانم که لحظات پیش از تحویل سال 79 در دل احساس رضایت کنم.

فکر کردم،تمام تعطیلات نوروز بر اندیشه چگونه ساختن آینده گذشت. و من خو شحال و مسرور از تصمیمی که به آن افتخار می کردم،این مدت را صرف تحقیق و بررسی برای یافتن بهترین روش بودم.

با خود اندیشیده بودم که برای کنکور کارشناسی ارشد درس خواهم خواند،تصمیم داشتم برای برنامه ریزی پیش مشاور بروم. بعد هم به شدت مترصد فرصتی بودم برای کار کردن در زمینه رشته تحصیلی خودم.و چقدر می اندیشیدم به راهی که بتوانم از نظر مالی پیشرفت داشته باشم و در جایگاه خودم حرفی برای گفتن.

این فکر ها خیلی قوی در ذهنم حضور داشتند.

تا اینکه یک حس نا مطلوب،چیزی شبیه دل پیچه،انگاتر چیزی را در درونت حمل می کنی که متعلق به تو نیست و تو را سنگین کرده....

انگار خودت باشی و نباشی،مثل کسی که ادای دیگری را در می آورد،نه در آن حد که دیگری شده باشد،تنها در این حد که ماسکی از کسی بر چهره زده باشد.

انگار به زور می خواهی با روشی که سایرین احساس خوشبختی می کنند،تو نیز خوشبخت و موفق جلوه کنی.

من از دست این حس فرار می کردم. خودم را پشت "شعار" پنهان کرده بودم.

تا اینکه...

یک شب پیش از خواب جادوی "حافظ"مرا به سمت خود کشید......


فتوی پیر مغان دارم و قولی است قدیم

که حرام است می آنجا که نه یارست ندیم


چاک خواهم زد این دلق ریایی چه کنم

  روح را صحبت نا جنس عذابی است الیم


 

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من

   سال ها شد که منم بر در میخانه مقیم


مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت

   ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم


بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری

   سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم


دلبر از ما به صد امید ستد اول دل    
  ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم           


غنچه گو تنگدل از کار فر بسته مباش         

   کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم          

 
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن        

   درد عاشق نشود به به مداوای حکیم             


گوهر معرفت اندوز که با خود ببری            

که نصیب دگران است نصاب زر و سیم                     


دام سخت است مگر یار شود لطف خدای                     

    ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم                        


حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد،شاکر باش

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم




 

 

 

بزرگ نانینم،چرا اینگونه مرا به هم میریزی؟

از عشقی می گویی که اگر او نباشد هیچ نوشی لطفی نخواهد داشت ،وقتی که عشق از تو دل ناشاد است "می"برتو حرام است...

از زدودن بیگانگان و بیگانگی از دلم،وجودم ،پندار و کردارم می گویی...

از تلاش هایی که برای به دست آوردن چیزهایی کرده ام و امروز آن آمال و آرزوها را از یاد برده ام

از عهدی یاد میکنی که تنها بین من و تو بود و من فراموش کرده بودم..

می گویی در انتظارباز شدن دری که روبرویش ایستاده ام و نا بخردانه دق الباب می کنم مباشم که در دیگری در جای دیگری بر من باز خواهد شد...

می گویی اشتباه راه افتاده ام،غلط رفته ام و زندگی من با یک روش همگانی تعالی نخواهد یافت که "درد عاشق نشود به به مداوای حکیم"

مرا شماتت می کنی که یافتن گوهر معرفت را رها کردم و دنبال چیزی هستم که متعلق به جنس من نیست "که نصیب دگران است نصاب زر و سیم"

از آزمونی می گویی که اگر خدایم یار نشود وای به حال زارم....

اما چگونه بگویم چه اندازه رفیق شفیقی و مرا درد آشنا که پس از اینهمه دلهره و شماتت به چیزی در من اشاره میکنی که گویی همه سرمایی من است ، راهی است که مرا به یافتن گوهر معرفت نزدیک می کند و شاید کلید همان دری است که این روزها گم کرده امش ....

"لطف سخن " ، توان داستان ساختن ....چیزی که من برایش تلاش نکرده ام و سرمایه ایست که خداوندگارم به مزد و منت بر من بخشیده.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط جینا  | 

تو را دوست می دارم....

 

چشم هایم را میبندم،اندکی بعد خانه ای را می بینم،در آهنی بزرگی که مقابلش ایستاده ام. دری که همیشه باز است.

وارد که می شوم روربرویم درست مقابل در، راه نه چندان پهنی است،راهی برای عبور و مرور،موزائیک های قدیمی. و بویی مخلوط از عطر بهار و نارنج و یاس های سپیدی که از روی دیوار دیوانه وار آویزان شده اند.

وسمت راست باغچه بزرگی است پر از درخت های کوتاه و بلند،زمینش از چمن سبز،و چند میز و صندلی به صورت پراکنده میان باغچه،لابه لای درخت ها چیده شده اند، باغچه همیشه و در هر فصلی که به سراغش می روم سبز است. و روی داربست که سقف راهروی باریکی است که از مقابل در ورودی تا یک جای خیلی دور ادامه دارد میان درخت مویی که لا به لای داربست پیچیده،همیشه چراغانی است.آخر اینجا همیشه شب است.

انگار همیشه در این خانه میهمانی بر پاست. من همیشه صدای همهمه میهمانان را میشنوم،صدای خش خش پاهایشان روی چمن های باغچه،و حرکت سریع کسانی را که به سرعت از کنارم می گذرند را حس می کنم اما تا حالا هیچ کس را ندیده ام.

فقط صداست و احساس حضور انبوهی آدم.....آدم هایی آرام....

من راه خودم را میروم،موزائیک ها را یکی یکی پشت سر می گذارم،انتهای حیاط،

زیر قامت بلند و پر برگ درختی که نمی دانم نامش چیست،او نشسته است. لباسش سفید است. لبخندش را می بینم ولی چهره اش را نه.

باورش سخت است ولی من از او تنها یک لبخند و دست راستش را که روی زانویش گذاشته می بینم. دستی که به طرز عجیبی سپید است.

زیر پایش زانو میزنم. با او حرف می زنم و میگویم که اینبار برای چه نزد او آمده ام،هرگز دست رد به سینه ام نزده است،حتی گاهی در دلتنگی ها و بی قراری هایی که سخت آزرده ام کرده بودند،سرم را روی زانویش گذاشته ام و او دست سپیدش را روی سرم کشیده است.

زیاد حرف نمی زنم...

به او که می رسم فقط دلم می خواهد او حرف بزند....

از او محترمانه خواهش میکنم،او بسیار بزرگوار است و نیازی به التماس نیست اما من از التماس کردن به او ابایی ندارم،گاهی اشکم دستش را تر می کند....

دوباره چشم هایم را باز میکنم،در اتاق خودم نشسته ام و دیوان او پیش رویم باز است....

هر بار که سخن می گوید موی بر اندامم راست می شود....

از این همه حضور او در زندگیم شگفت زده می شوم....

و آرزو می کنم کاش دست سپیدش را بوسیده بودم....

حافظ گنجینه اسرارم،دوستت دارم

چنان که مریدی مرادش را

چنان که عاشقی معشوقش را

چنان که گمشده ای راهنمایش را

چنان که فرزندی مادرش را

چنان که تشنه ای ساقیش را

چنان که من ،تو را !

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:37  توسط جینا  | 

از کجا شروع کنم و چه بگویم که همه حرف دلم را گفته باشم،هرچند دل و دماق نوشتن هم برایم باقی نمانده است.

امشب کلی با خدا حرف زدم،به او گلایه کردم و شکایتم را به درگاهش بردم....

گیجم...گیج گیج...گیج از اتفاقاتی که نمی فهممشان.

خسته ام،خسته خسته از روزهایی که نمی خواهمشان،

دلتنگم،سخت دلتنگ،دلتنگ "خویشتنی"که مال من بود. شاد بود و قوی وآرزومند....

این زندگی چیست که همه سعیش را می کند تا حتی شکل تو را تغییر دهد!

قلبت را می شکند،روحت را خراش می دهد،آرزوهایت را محال می کند.... این که همه اش شد آزمون؟

من آدم متوقع و نا شکری نیستم ولی...دل آزرده ام.....ولی از او بیشتر انتظار دارم....

از کودکی آموختم به کسی آزار نرسانم،و همه تلاشم را کردم که نرسانم.

هیچ وقت به عمد دل کسی را نشکاندم،کسی را تحقیر نکردم.....

من حتی از کشتن یک مورچه نازنین ابا دارم و از شکستن دل او وقهر خدا می هراسم اما....

اما زندگی روی دیگری را به من نشان می دهد...

رویی که مدام قلبم در آن در حال زیر پای بی رحمی کسی در حال دست و پا زدن است ...

خدایا چرا مرا با قلبم می آزمایی که میدانی از هر چیز دیگری آسیب پذیر تر است ؟

خدایا، من از دست این مردم همیشه طلب کار متوقع بی رحم،این مردم خدا نشناس همه چیز جز خدا پرست به ستوه آمده ام !

گاهی نمی توانم باور کنم همه این خلایق را تو آفریده ای....

تو بگو چه کنم ؟

چه کنم با این دل آزرده و این روح زخمی ؟

با این چشمان گریان و این تن خسته ؟

با این همه چیزی که دوستشان ندارم....

خدایا ....

یک زندگی روتین منفعل همیشگی از من بر نمی اید....

خدایا آرزوهایم چه می شود میان اینهمه دغدغه برای آینده ؟

به شعر تازه بیندیشم یا سقف بالای سرم ؟ یا به اینکه دستمال کاغذی 80% گران شد ؟

به عشق دل خوش کنم یا بغضی که از نفهمی مردم هر لحظه گلویم را می فشارد،فرو دهم ؟

7 مرحله عرفان را طی کنم یا هفت خوان رستم را برای یافتن کار ؟

داستان بنویسم یا به زور برای کنکور کارشناسی ارشد بخوانم به امید کمی بهتر شدن اوضاع؟

تو بگو چه کنم ؟

با خلق تو یکرنگ شوم ،هفت رنگ و هفت خط و خال، یا با همه بجنگم برای حفظ هویت بی رنگم ؟

من نمی توانم جوردیگری باشم

من نمی توانم دل بشکنم،فریاد بکشم،فخر بفروشم،زور بگویم،بی حرمتی کنم،به ظواهر بسنده کنم تا تنها نمانم،تا دوست داشته شوم،من نمی توانم!

من از دیگری شدن بیزارم،

من خودم را حتی اگر احمق و تو سری خور باشم دوست دارم...

من همینم که هستم !

تو بگو من ساده لوح بی زبان احمق میان این بل بشو چه کنم ؟

به کدام ریسمان چنگ زنم؟

به چه چیز دل خوش کنم ؟

به چه امیدی ارزو ببافم؟

از کله ام دود بلند می شود،انگار همه ذهنیتم از زندگی سوخته!

کاش....

کاش اندکی مهربان تر بودی.....

کاش اندکی دلرحم تر بودی....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:35  توسط جینا  |